گفتم چو ماه و چرخ برين، ره بگيرمش شب در كمين نشسته و ناگه بگيرمششايد كه زيركانه فريبم به راز مهرآن مرغ جانشكار و چو روبه بگيرمشتا گوش بر ترانه مستانه مي نهدچون مرغ پركشيده به چهچه بگيرمشبي پرده او به
باز دلم بهانهي يار بهانهجو كندياد رخش به جان من تير نشانهجو كندبار دگر به اين خوشم زير زبان او كشمپاسخ تلخ خويش در خنده ميانهجو كندشادي چشم شوخ او موجزند چو سو بهسوكشتي پاي عقل را سست و كرانهجو